تبليغاتX
یاوه نامه های یک کنکوری


یاوه نامه های یک کنکوری

کتابخانه شاید گاهی بشه همدم اجباری ما کنکوری هایی که برامون چیزی به نام سکون و قاعده مندی بی معناست.

تا بشه محل آرزوهای دور و دراز، یه مشاوره ی تکراری در مورد فکر کردن به هدف که تبدیل شده به یه نوشته روی میز مطالعه " رتبه یک کامپیوتر! "

کتابخونه گاهی مکانی هست برای تأسف خوردن به آرمان خلاصه شده یک ملت... و اینکه "دعا کنیم کنکور قبول بشه وگرنه باباش شوهرش می ده! " (نقل مستقيم از ميز مطالعه كتابخونه!)
گاهی جایی هست برای مطالعه ی یک فرهنگ. 5678...0912 و بقیه رو ننوشتن برای " تو کفش موندن " و دغدغه های ذهنی مهمتری که به تدریج جایگزین می شن...
کلاس خانم رهروان همیشه انگار یک دنیا درسه. اینکه هزل گویی سوزنی و طنزپردازی زاکانی، یه واکنش اجباری در برابر جامعه بوده و "چه دردمنده جامعه ای که الفاظ رکیک درش نمود پیدا کنه. "
اینجا کتابخونه می شه محلی برای مکالمه های راست یا ساختگی که خط خوردگی ناشیانه اش ثابت می کنه دردمندی هم حدی داره! و یا لزوم تعیین مرز هر چیزی حتی شیطنت و دردمندی...
درک مرز عشق و عرفان، بحث مورد علاقه کلاس ادبیات مون همچنان "زندگی در هاله ای از ابهام مولانا"ست. و عشق بیش از حد آسمانی اش ...
شاید اگر می شد رک تر صحبت تر کرد، اگر عرفان برای بعضی ها تا این حد خنده دار به نظر نمی رسید، و قبل مطالعه مصادیق، مفاهیم آموزش داده می شد، اگه قدر فرهنگ رو بیشتر می دونستیم، اگه به ما گفته می شد این فکر گناه ما نیست و تا دنیا دنیا بوده در مورد حافظ و مولانا شبهات بوده و باید رفعشون کرد و نه سرکوب، اگه می دونستیم برگشتیم به سال ها قبلی که شهید مطهری کتاب می نوشت تا از عرفان حافظ بگه، چون ضرورت بازگشت به خویشتنی احساس شده بود، شاید شوخی ها و تصمیم گیری هم عاقلانه تر می شد....

این کتابخونه در گذر سال ها چه ماجراها که پشت سر نگذاشته! یک کتابخونه و این همه حرف ناگفته... کتاب تست حتی تو فضای کتابخونه... خلاصه شدن های همیشگی و ثانیه های درسی که باعث هر چیزی هستن جز رشد معنوی. یک کتابخونه و این همه خاطره ی زنده...شاید هم گاهی همین یک میز کتابخونه برای تمام عمر کافی باشه.

اصطلاحاً پ.ن : 1- این تیترگذاری هم خیلی کار سختیه ها! آخرشم هیچی!

2- یک روز عاطل و باطل دیگه هم سپری شد. ای لعنت بر این کنکور!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:32 توسط همزاد| |


~ می خواستم زودتر از اینا بنویسم و حداقل بهتر و شاید هم کمی خوب بنویسم، ولی نشد تا دیروز که وقتی همه مجذوب استدلال های قوی سر کلاس دین و زندگی بودن، یکی از بچه ها این جمله رو اول کتابم نوشت:
"انسان باید یاد بگیرد همان طور که به دست می آورد رها کند، وگرنه دستش را پر و ذهنش را خالی می بیند."

به همین خاطره که الان گفتنی ها زیاد ولی ذهنم خالی از هرگونه کلمه است و یا هر گونه تلاش برای خلاصه نویسی.:-t


***


~ اگر نام مدرسه سمپاد نبود که هست، و اگر تمام هدف از زندگی کردن توسعه و بهتر کردن حداقل ها نبود که هست، شاید این نوشته هم با خیلی نوشته های دیگه در سرنوشت ضروری نبودن مشترک می شد، ولی

این روزا مقایسه ی پیش ریاضی قبل امتحان فیزیک و سوم ریاضی قبل امتحان دین و زندگی،و هزار و یک مثال دیگه بیش از هر زمانی وادارمون می کنه به بررسی شرایط درسی.
درسته که ما همین شرایط رو داشتیم، اما حتی راهنمایی هم نداشتیم و هر چقدر هم که بخوایم خودمون رو سرزنش کنیم نمی تونیم منکر تاثیر محیط در شکل گیری دیدمون به درس خوندن و زندگی بشیم.
جدیداً شنیدن این حرف از زبون خودمون که مطلقاً تقصیر ماست، واقعاً خنده داره.
چه دليلي برای انکار تاثير محيط هست و اداهای روانشناسی که باید با مشکلات جنگید، وقتي که خودمون بوديم که تجربه اش کرديم!

ما در مورد بهتر شدن محيط حرف مي زنيم و نه بايد هايي که قراره به خودمون تحميل کنيم. تمام تلاشي که در مدرسه صورت مي پذيره براي بهتر کردن حداقل شرايط هاست. و اين وسط بهانه ي هيچ کس ابداً مقبول نيست.

در کلاسی داریم درس می خونیم که کنکور به عنوان سایه ای که همیشه انتظارش رو کشیدیم، همه رو سر درگم کرده. کلاسی که نه اعتماد به نفسش در حد بچه های یه فرزانگانه، نه خودباوری اش و نه اهدافش و نه تلاشش.
در حالی که اسماً سمپاد هست. و جدیداً هم منکر هوش شدن شده معضل جدید.
در حالی که هوش جدای از وراثتی یا اکتسابی بودنش، بیشتر یه توانایی ذهنی هست برای سازگار شدن با محیط. و شامل چند بخش مجزا مثل انگیزه و توجه که هر کدوم از اینا به عنوان فرآینده های شناختی قابل توسعه ان.
تست زدن یه مهارته، مثل درس خوندن، همون طور که ارتباطات اجتماعی،و قابل گسترشه!
به همین خاطره که هیچ وقت چهار مهارت به طور کامل در هیچ زبان آموز تازه کاری دیده نمی شه. listening پیش از اینکه یه skill تابع هوش یادگیری باشه، تابع دونستن در مورد چگونه شنیدن هست، به عنوان مثال اینکه باید کلمات کلیدی رو در ذهن نگه داشت تا برای یادآوری متن کامل کمکمون کنه.


اون چه که به شوخی تحقیر می نامیمش، و اون چه معلم ها مداراشون با ما می گن، در واقع تمامش موقعیت هایی هستن که روی ضمیر ناخودآگاه ما اثر می ذارن. و ما رو نسبت به فاکتور هوش بی توجه کرده و تنها سطح بلندپروازی رو پایین می آرن. در حالی که انگیزه برای تقویت مهارت ها یه عامل ضروریه.


مطالعه در مورد نوابغ و خصوصیات مشترکشون مثل احساس تنهایی و درک نشدن، گاهی آرزوی یک زندگی عادی و مهمتر از همه مردن در سنین پایین، گریزی می شه برای اشاره به این نکته که اینجا نه نابغه ای وجود داره و نه آدمی که احساس خیلی خاص بودن بهش دست داده باشه، ولی دانش اموزایی بودن که ازشون توقعاتی بالاتر از حدشون داشتن، در حالی که شرایطشون مهیا نبود.
بچه هایی که بعضی هاشون واقعاً تفاوت هایی داشتن و حداقل نیاز داشتن کمی بیشتر مورد لطف قرار بگیرن، تشویق بشن و متفاوت خونده نشن، اما حداقل تفاوت هاشون درک بشه و نادیده هم گرفته نشن تا به نادیده گیری خودشون عادت کنن.
ما نمی تونیم منکر تاثیر محیط بر دیدگاهمون بشیم، وقتی که تمدن مجموعه اندوخته ها و ساخته های مادی و معنوی یک جامعه است.
وقتی که علم رو پذیرفتیم و فقط چند دقیقه برای شنیدن و فکر کردن در مورد نظرات هر چند ناقص جامعه شناسانی چون مارکس و دورکیم، مورگان و فریزر و زیست شناسی چون داروین و روانشناسی مثل فروید لازمه. و باز فکر کردن در مورد قدرت اختیاری که داریم و دین ازش حرف می زنه...

به هر حال عجیب نیست در حالی هنوز بعضی ها وظیفه ی معلم رو تمرین حل کردن می دونن که تو مراکز موفق بچه ها هیچ مشکلی در دروس پایه ندارن، عجیب نیست که هنوز که هنوز کسایی هستن که 17-18 ساله شدن ولی نتونستن کمی از ظاهر بینی و برخی رفتارهای نکوهیده جدا بشن.

عجیب نست که از 50 نفر پیش امسال، 5 نفر می خوان غیر از رشته ی خودشون کنکور بدن و 10 درصد هیچ وقت عدد کمی نیست!

عجیب نیست که این روزا پیش دانشگاهی حس و حال اون دوم ریاضی لعنتی رو برای من زنده کرده. کلاسی که هر کی به فکر خودش بود، هیچ کس صداقت نداشت.هر کسی بیزار بود از جو کلاس غافل از اینکه مجموعه ای از دانش آموزا بود. اصالت جامعه در کنار اصالت فرد... و همه ی ما می دونیم که خود بچه های خیلی مدارس به دوستی های ما غبطه می خورن و این یعنی که اونا دیگه کجای کارن.

این یعنی که چی شد که مدرسه ها نتونستن به جای اینکه فضای رقابت سالم و جامعه پذیری بشه، محیط اجبار و انکار و رقابت مخرب شد.
با این وجود می دونم که باید درست بشه... چون اجبار گاهی تنها راه ممکن به نظر می رسه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:8 توسط همزاد| |



عنوان عکس هست کیک سرنوشت ساز کنکور :D البته اصالتاً کیک تولده،دلیلی هم نداره چرایی خاصی داشته باشه. اهداف جشن کوتاه امروز هم در بیانیه ی شماره یکمون اعلام شد. از جمله:

1- (تجدید:-o؟) بیعت با آرمان های مقدس درسی 2- ترویج و اشاعه ی فرهنگ درس مداری

3- تاکید بر نمره گریزی و کنکور محوری 4- تقویت همکاری های چهار جانبه (درسی، رفاقتی، روحیه بخشی، تعامل با کادر دفتری).......

پیش بینی: امید است تا پایان چشم انداز یک ساله کنکور(در زمینه درسخوانی) آدم بشویم.

*سایر مواد اساسنامه ی کنکوری های 89 متعاقباً اعلام می گردد.

***

با همه ی این تفاسیر و علاوه بر اون،درسته که داره تند می گذره، ولی جو درسی کلاسمون همچنان خنده داره واقعاً. خیلی بدتر و درس نخون تر از پارسال.اگه سر کلاس بچه ها مات و مبهوت و ناراحت دیده شدن، راحت می شه حدس زد یکی ساعتو پرسیده و بیش از 20 دقیقه به زنگ خوردن مونده.تو همون هفته ی اول هم خیلی از معلّما دقیقاً جمله ی " مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد" رو دستاویز گلایه شون قرار دادن.

از جو درسی کلاسمون متنفر بوده و هستم.شاید هم هستیم!از این همه نمره گرایی؛ از این همه درس خوندن فقط به صرف اینکه دیگران می خوان... یک سال و چند ماه به اندازه ی کافی گفته شد،فقط دوستی هاست که تلاش می کنه برای جبرانش.

 برنامه ی روز شنبه مون فوق العاده عذاب آوره.(دیفرانسیل-شیمی-گسسته-دیفرانسیل/شیمی)

می گن بچه های فرزانگان یه سال در میون خوبن و انگار ما سال بده ایم. غافل از اینکه مای کنونی حاصل سال ها اشتباه هست. و دم نزدن ازشون که تبدیلشون کرد به تصاعد هندسی و سلسله سقوط ناپذیر اشتباهات. راستی به همین سادگی هفده ساله شدم. من 88 سعی داره کمی سازگاری پیشه کنه، و این باورش رو تثبیت کنه که حماقت ذاتی بشره،هر چند موقتاً به معنای فاصله گرفتن بیشتر از علایق و اعتقاداتش باشه.

من 88 باز هم نیازه داره برای چند صباحی به تنهایی . حیف که فاکتور زمان رو نمی شه حذف کرد.

قول داده بودم بعد تولدم این همه نت رو کم کنم، قول داده بودم ببوسمش و بذارمش کنار!

خرابی مسنجرم شده یه توفیق اجباری، ولی نمی دونم چرا یه حس دلتنگی بدی بهم دست داده.چطور می شه به همین سادگی از چهاردیواری ای دل کند که سه سال از نووجونی من اونجا سپری شد و جای خالی تمام نداشته های ساده ولی ضروری بود. چطور می شه از این همه دوستانی چشم پوشید که شاید بعضی هاشون خیلی خیلی بیشتر از دوستای دنیای واقعی ، دوستی کردن... چطور می شه فراموشش کرد وقتی که هر جایی که نگاه می کنم،یه نشان ازشون یافت می شه!

ای کاش هیچ وقت در زندگیم وجود نداشت. ای کاش هیچ وقت این فاکتورهای مثبت وجود نداشتند...همین!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:31 توسط همزاد|

همه چیز از همین ساختمان ساده شروع شد. شش سال و کمی کمتر ...

شش سال دوستی، شش سال تجربه، شش سال زندگی ... سه سال شوخی و بحث و دانش آموزی...

(اینجا عکس ساختمان ورودی مدرسه تصور بشه، فعلا به دستم نرسیده، بعداً ویرایش می شه.:d)

شش سال راهپیمایی های روز دانش آموز ،شش سال بهانه های روز دانش آموز برای فرار از مدرسه...



تمام جلسات شوراهای دانش آموزی بی حاصل وتزئینی، تا آنجا که در آخرین انتخاباتی که ما پیش دانشگاهی های امسال شرکت کردیم،(سال 7-86) هیچ کاندید متمایلی از سال دوم نبود ...
(عکس: آقایان شهردار، فرماندار و ...)

هشت سال کلاس زبان! و من هنوز به صفحات مشق و تمرینی فکر می کنم که می نوشتیم
I am a student -I'm not a student. -Are you a studetnt
جای خالی بزرگ پارسال کلاس زبان بود، و ده جلسه ای که هیچ گاه نخواستیم تمامش کنیم. و پیوست با تمام اطلاعات و خاطرات خوبش به بایگانی ذهن ...
(عکس ها به ترتیب: نوروز 86، یلدای 87، و نوروز 88)
http://www.gigaimage.com/images/wez47m0i4h2up9idsk6.jpg
http://www.gigaimage.com/images/1zc0arfp31p2t8u8pt4.jpg


تمام شیطنت ها و قانون شکنی های دانش آموزی ...
اعتصاب های پیاپی در سال 86 و نمره انضباطی که همیشه شد وسیله ای برای ارعاب .
قشنگتریش، اون یکی قبل ترم اول سال دوم بود، ساعت ریاضی، برای نشون دادن اعتراضمون نسبت به رفتن عاطفه که نتیجه ی مستقیم ماجرای مضحک 25 صدم های تکراری و فشار درسی بود.
بدترین قانون شکنی هم که به سرنوشت عجیبی دچار شد، اون تقلب های گسترده ی 26 آبان بود... و اینکه چطور برای یک ماه کلاسمون رو با انواع و اقسام عکس العمل های ناخواسته و افتضاح به هم ریخت. و معلم زبانی که به گفته ی خودش با 38 سال و کلی تجربه درس بزرگی ازمون گرفت و اینکه دیگه به دانش آموزانش اعتماد نکنه.
و ما که ناخواسته شدیم شاهد اینکه نمی شه حدی برای بزرگواری قائل شد... (21 شاخه رز برای عذرخواهی)

دهه ی فجر و زنده شدن حکایت ناکارآمدی شورای دانش آموزی سال 87...
واقعاً سخت نبود درک این موضوع که برای بچه های مدرسه مون مسائل مهم تری از برنامه ی صبحگاهی و جلسه ی پرسش و پاسخ ها وجود داره. ما پیش خانم سیار تضمین کردیم که نمایشگاه "رنگین کمان 5" پربار ترین نمایشگاه تمام ادوارش باشه، ولی موافقت مستلزم سابقه ی تلاش شورای دانش آموزی هم بود که از ابتدا هم به این دومی ها امیدی نبود.
و بعد خلاصه مان کردند به سه غرفه ی فیزیک و شیمی و زیست، در نمایشگاه سیمرغ دهه ی فجر. و رهایمان کردند با تأسف ها حتی اگر تجربه ی بدی نبود... اما این کجا و آن کجا!

سال سوم انصافاً با تمام بدی هاش سال جذاب و پرماجرایی بود. و سفر چهار روزه ی اصفهان هم می شه مهر تائید. هر چند باز هم جای گلایه وجود داشت از همان حکایت کمبود بودجه ی مدرسه...

و نقش و نگارهایی كه مي شن وسيله ي مطالعه تاريخ  و مادامی که از نزدیک ندیدمشون شايد عظمتشون رو درك نكنيم...

و سفر اصفهان بازی استقلال و الاتحاد رو خلاصه کرد به همین تلویزیون و ساعت نه شب... و ما همه شاهد بودیم که استقلال چگونه قربانی حاشیات شد ...

هر چقدر سال دوم بد بود، سال سوم قشنگ بود!
دوستا دقیقاً زمانی ارزش همیدگه رو می فهمن که قراره از هم جدا بشن. شاید چون مدرسه شون فضایی برای شناخت خصوصیات مشترکی که قراره عامل تعامل اونا بشه، رو فراهم نمی کنه. وگرنه انسان اینقدرها هم که می گن طاغی و ناسازگار نیست...
سال سوم سال اتحاد بچه های کلاس ما بود. شاید هم به تمام کمی و کاستی های هم عادت کردیم.
و حداقل واکنش مان نسبت به آزمون علمی مرحله دوم، آبی بود به روی آتش ناهماهنگی هایمان در تمام اعتصاب هایی که خیلی زودتر از آنچه که باید شکسته شد...

نوشته ی تخته:
1- اصلاً نیایم مدرسه
2- بیایم مدرسه ولی نریم تو سالن
3- بریم تو سالن ولی هیچی نزنیم
4- بریم تو سالن ولی همه رو "ج" بزنیم
5- بریم تو سالن ولی از هر سوال 2 تا بزنیم
6- بریم تو سالن و مثل آدم امتحان بدیم.

و گزینه ی 5 شد گزینه ی مورد علاقه مان، حتی اگر خبر برسد از آموزش و پرروش که از دستمان عصبانی است و ما با خوشحالی شانه ای بالا بندازیم و بگوییم که " این همه ما از دست اونا عصبانی بودیم، یه بارم اونا تجربه کنن." شاید تا بفهمند که ذات مسابقات علمی این نیست! و این روند نهایتش می کشد به پاسخ "ثروت" به سوال معروف " علم بهتر است یا ثروت؟"




و فکر و اندیشه ای که نیازمندش بودیم. این عکس سال هاست که روی دیوار سوم ریاضی جا خوش کرده،دقیقاً بالای صندلی من،البته صندلی سابق...
( نوشته ی عکس: آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد. )

فارغ از تعصب های رنگی که دیگر معنایی نمی تواند داشته باشد، قهرمانی استقلال هم بهانه ای شد برای عکس های خاطره انگیز... یاد دربی هایی که تمامشان مساوی می شدند. یاد حاشیه ای که گریبان این تیم آبی پوش پایتخت را دقیقا بعد از دربی برگشت گرفت و تمام کلماتی که خاطره می شوند برای آینده ها...



و اینجا که قبل و بعد از امتحانات، و گاه گاهی می شد محلی برای فکر نکردن به درس و هر انچه بهش مربوطه. و آخرین بار در طول مدرسه جشن تقدیرمان بود برای روز معلم...
و آن جا شد محل ملاقتمان با شاید معلم هایی که مسیر زندگی ما را عوض کرده بودند ،و وقتش بود که نفرت ها را فراموش کنیم. و کاستی های برخی را ببخشیم و ببخشایند و بگذاریم به حساب فشار کار و زندگی ...

فقط چند روز باقی مونده به شروع پیش دانشگاهی. و باز هم حس غربتی شده همدم خیلی از ماهایی که سه سال پیش موقع ورود به دبیرستان تجربه اش کردیم. واقع بینانه دبیرستان واقعاً تجربه ی خوبی نبود. تا آمدیم عادت کنیم به شرایطش کمرمان زیر بار فشار درسی و امتحان هایی که هیچ گاه و هرگز لازم نبود شکست و تا امدیم روحیه ی خسته مان را ترمیم کنیم، اجازه ی هرگونه فعالیت فوق برنامه از اردو و نمایشگاه و نشریه ازمون گرفته شد. یادمه سال دوم دقیقاً پیش از امتحانات میان ترم، دیگه اصلاً توانی واسه هیچ کدوم مون نمونده بود. شرایطی رو در سن 15-16 سالگی تجربه کردیم که شاید هیچ دانش آموز دیگر نکرده بود. وقتی یادم می اد اون روزها، باور نمی شه که واقعی بودن. اینکه چنین روزهای بدی هم بودن.
( شعر آغازین دفترخاطراتم همون موقع ها گواهه! دست خطه ها:-d)

« اگر چه هیچ کس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش»

روزهایی که شاید ما آخرین کسانی نبودیم که تجربه شون کردیم. و علتش هم تنها برنامه های غیر ضروری بود، از اون آزمون هماهنگ بین فرزانگان و شهید بهشتی و فرصتی که حتی برای خوندن در اختیارمون قرار ندادن، و از اون همه توقع بی جا داشتن از دانش آموزایی که هنوز خیلی کم سن و سال تر از این حرفا بودن...
ولی به هر حال گذشت... و در گذر این سال ها ما دانش آموزانی بودیم که ناخواسته افتادیم تو سراشیبی بزرگ شدن و تمایلمون برای متوقف کردن و یا تغییر شتابش چاره ساز نیست.
در گذر این سال ها و به خصوص پارسال، اون قدر خاطره خوب و بد تجربه کردیم که هر لحظه می شن رهگذزی از دنیای خیال و این میون، ما به عنوان ایرانی هایی که عادت کردیم به زندگی در گذشته و مرده پرستی و پاس داشتن هر خاطره ای، شاید در یه حس مشترک باشیم.
حسی که چشماشو به روی واقعیات می بنده و می گه که دلیلی برای رتبه ی خوب نیوردن وجود نداره.
هر چند آموزش و پرورش قول های مساعدی داده...
درسته که دوران خوبی نیست، کنکور هم که سایه ی شومش رو انداخته رو زندگی مون و این وسط هرگونه مشاوره حمایتی محکومه، ولی این راهی هست که باید طی بشه.
امسال پیش ریاضی 19 نفره است... باید 18 نفره می بود، ولی این بهتره ...
جا داره از دو دوست عزیزی یاد کنیم که به دلیل تغییر رشته دیگه در جمع کلاس ما نیستن. نماینده ی کلاسی که دیگه نیست تا امتحانامون رو لغو کنه و دوستی که نیست دیگه سر کلاسای دین و زندگی پایه ی عصبانیت ها باشه، و بعد مهمان چشمک حمایتی بشه از این طرف ... دلتنگی ها سرنوشت تلخ هر دلی هست...
آرزوها هم همیشه بی تاثیر نیستن.آرزومند یه سال تحصیلی خوب هستم، برای همه ی دوستان ریاضی و تجربی ... این پایان رسمی سوم ریاضی و آغاز رسمی تر پیش دانشگاهی هست.
به امید روزهای خوب...



پایان: یکم مهرماه 1388
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:26 توسط همزاد| |

نکته 1: این مطلب یک نظر شخصی است و هرگونه سوءبرداشت از آن آزاد نیست.
نکته 2: اشکال کیفیت عکس، به دلیل تاریکی سالن هست و پذیرای هرگونه عکس بهتر از مراسم هستم.

***



بعد جشن فارغ التحصيلي مراکز دبيرستان و کانون قلمچي، آخرين جشن فارغ التحصيلي ورودي هاي 88 در شانزدهم شهريور ماه در تالار وحدت و توسط انجمن فارغ التحصيلان سمپاد برگزار شد تا اعلام نتايج نهایی کنکور هم مهر تائيدي باشه بر " حادثه ي شايد ناگواري که اجتناب ناپذير بود." و صحه بر اين گفتار که پايان نقطه ي کور تمام آغازهاست.
جشني که يادآوري کرد سمپاد جدا از مجموعه سيلي هايي که خورده و قراره بخوره، همچنان براي ما يه خانواده ي دوست داشتني هست، هر چند در تمایز مثبت ما ناکام موند، ولی حداقل خاطراتمون رو متمايز کرد...


1- بارزترين نکته ي جشن،مثل پارسال، کليپ ها بود که به دليل تفکرات نو عوامل اجرايي، و هم چنين درک مشترکي که خود از مفهوم خداحافظي با دنياي تا حدي بي دغدغه ي دانش آموزي دارن، تداعي گر و البته القا کننده ي حس و فضاي مناسبي بود. تصاوير سياه و سفيد در ترکيب با تصاوير رنگي، تصاوير خاطرات قديمي و درک مشترکي که هرکسي مي تونه از مدرسه اش داشته باشه تا حد زيادي روح نوستالوژِي دوستي رو مي تونست ارضا کنه.

2- کار فلش کارتوني دبيرستان ما، با زبان طنز معکوس و ديدي که به کارگاه زبان بي استفاده مون وجود داشت (با اين جمله که تمام درصد زبان من به خاطر آموزه ها از اين کارگاه بود) و يا اتاق تربيت بدني به جاي سالن! ( هر چند زمين ورزش وجود داشته باشه) و يا حتي حضور ماموران نيروي انتظامي جلوي در مدرسه براي تامين امنيت واقعاً جالب بود، هر چند خيلي بيشتر جاي کار داشت، و البته برخي جاهاش از ايراد خالي نبود.

3- تعدد و البته طولانی بودن ،ايراد عمده در پخش کليپ ها بود. بعضي از صحنه هاي کليپ ها مي شد به راحتي حذف بشه بدون اينکه خللي در تاثيرگذاريشون به وجود بياره، اين موضوع در کليپ پدر بچه ها (معدل، محرض،و محسن!) به نوعي بي معنايي نزديک مي شد. حداقل واکنش خیلی ها به اين کليپ چندان مثبت نبود، و می شد خیلی زیباتر به پیامش پرداخت! قسمتي که استاد دانشگاه به محسن مي گه چه قدي کشيده خيلي خنده دار و جالب بود. ولي...
از فارغ التحصيلان سمپاد و ديد بازتري که نسبت به خيلي از نسل قبلي ها دارن، واقعاً انتظار نمي رفت مسئله ي ازدواج هاي دانشجويي و آشنايي هاي دانشگاه رو اين قدر بزرگ کنه،تا جايي که در همين کليپ از بيماري سخن گفته شده که فرزندان اين پدر در بدو ورود به دانشگاه بهش مبتلا شدن، و باید توجه می شد که تو اون جمع اکثراً خانواده هاس سنتی حضور دارن ...

4- کليپ اس ام اس هاي شاگرد زرنگه و شاگرد تنبله قبل، و بعد از کنکور واقعاً طرح قشنگي بود!
مضمونی داشت که یه کنکوری در حال و حس بعد کنکور فقط از عهده ی ساختش بر می اومد، و به همين خاطر باید فلسفه ی برگزاری جشن هر سال توسط دانش آموزای همون سال رو حفظ کرد.

5- کار نورپردازي هم انصافاً خيلي خوب بود. ولي اجراي زنده ي موسيقي نمود چنداني نداشت، که مي شه تا حد زيادي به صداي بلند موسيقي در برابر صداي خواننده، اجرا ترانه دوم با لهجه ي محلي (هر چند تا حد زيادي متناسب با هدف بود)، و جوان پسند نبودن ترانه مربوطش دونست.

6- مسابقه ي تايپ اس ام اس با چشمان بسته و اشتباهاتي که شرکت کنندگان داشتن واقعا طرح خوبي بود. ولي مسابقه ي دوم واقعا هيچ مسئله ي جالبي نداشت. چون همون طور که مجري اشاره کردن کاملاً بر پايه ي شانس طراحي شده بود. در حالي که در اين جشن با دانش آموزاني رو به رو بوديم که موفقيت ها رو قبل از اينکه مديون شانس بدونن، مديون تلاش و زحمت ذهني مي دونستن. و شانس مذکور بر هيچ پايه ي علمي احتمال استوار نبود.

7- " گفت و گوي متفاوت با نفرات برتر" مي تونست با سوال هاي پيچيده تر و البته جواب هاي صادقانه تر خيلي عاليتر از اين حرفا باشه. اصولاً خيلي ها اين طرز تفکر رو دارن که رتبه هاي برتر کنکور انسان هاي فوق العاده اي هستن، هر چند ويژگي هاي بارزي دارن، ولي چون با مصاحبه شدگان به خاطر کنکور مصاحبه مي شد بهتر بود سوال هايي ازشون پرسده مي شد که جوابگوي دغدغه هاي کنکوري هاي سال بعد باشه.

8- نکته ي خيلي جالب اين بود که آقاي دهقان، در شرايطي که ايجاب مي کنه دانش آموز بزرگترين هدف اين دوره رو رتبه ي برتر بدونه، با وجود کسب رتبه، به زندگیشون تا به حالا نمره ي 9.75 دادن، يعني مردود!

و من به فکر هزار و يک وبلاگي افتادم،با قالب هاي تيره و محتواي غمگين...و خیلی از فرصت های شادی که بيهوده " دردا که چون جواني ما پايمال گشت"


و اينکه " من از همه ي بهار هاي زندگي موندم عقب و ؛ اين روزا مسير زندگي ام مثل ذوزنفه اس"


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:38 توسط همزاد| |

نکته: این متن صرفاً یک برداشت شخصی است و هرگونه سوبرداشت از آن آزاد نمی باشد.

***

بزرگی می نویسه بسیار کمند افرادی که با چشمانشان می بینند و با مغزشان تفکر می کنند. پس به همین خاطر حتی اگه اندیشمند! متخصص نباشه، فکر می کنم دیدن یه تئاتر ارزش حداقل چند دقیقه ای اندیشیدن رو هم داشته باشه.

به خصوص وقتی در مورد تاریخچه ی تئاتر و نمایش ها عروسکی هم بدونیم. در مورد شمار زیاد تئاترهایی که در آسیای شرقی براساس ارزش ها آیین های و به طور مثال در بزرگداشت شیوا برگزار می شده. از اینکه در واقع قبل از اینکه یه نمایش دینی باشن، یه نمایش اخلاقی بودن. چیزی که کمتر کسی می تونه لزوم پایبندی بهش رو انکار کنه. خب تئاتر بازگشت لوکوموتیو ران هم استثنا نیست. بعد مدت ها تنوع خوبی بود و البته کمی هم درس آور!(درس ناک؟ درس انگیز؟درس گونه؟)! یا هر کلمه ی درست دیگه (کاری از گروه تئاتر دبیرستان شهید بهشتی)


نمایش با ورود مرد لوکومتیو ران به صحنه شروع می شه، در حالی که یه چمدون کهنه در دست داره. صحنه ای کاملاً یکدست که در ابتدا خبر از یه نمایش نامه متکی به دیالوگ بازیگران می ده.

لوکوموتیو ران در حالی وارد صحنه می شه که کلاهش رو مرتب می کنه و مدام با خودش حرف می زنه و از رهگذر همین کلام اطلاعات زیادی در اختیار تماشاگر قرار می گیره...
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:44 توسط همزاد| |


Design By : Night Skin